فکرکردن با صدای بلند سلام ببخشید که اینهمه دیر آپ می کنم آخه دیگه این نامزدبازیا وقت سرخاروندن هم برام نمیزاره مادر
عید قربان هم رفته بودیم مهمونیه پا گشا. تازه یه وبلاگ جدید هم راه انداختم با اجازه ی نارنج اما خودش نمی نویسه من می نویسم اون می خونه دیگه اینجا نمی نویسم ازاین به بعد بیاین اینجا درضمن من آدرس فکرکردن باصدای بلند رو به نارنج ندادم...منتظر حضورگرمتون توی وبلاگ جدیدم هستم... ما ۹آذر عقدکردیم جشن عقدمون فوق العاده شادبود همه چیز به طرز باورنکردنی مطابق با آرزوهای
من بودخیلی راحت تونستم همه چیزروباهم ست کنم رنگ لباسم سفره ی عقد کراوات ودستمال نارنج و کیک و تاج سرم حتی گلهای رز دسته گلم همه یاسی بود من مثل دختربچه ها شادی می کردم روز قشنگی بود کاش فرصت داشتم و بیشتر می نوشتم اما همین که رسیدن به چیزی که مدتها آرزوشو داشتم خیلی شیرینه خیلی....نارنج دوروز مهمونمون بود اما الان رفته و آخر هفته ی بعد میاد. خدا همه ی عاشقا رو بهم برسونه و خوشبخت کنه.. سلام متاسفم ازاینکه اینقدر دیر شد فقط اومدم یه آپ کوچیک کنم وبرم هرچند دوست داشتم همه چیز رو مفصل شرح بدم تاهم شما بدونین وهم برا خودم ثبت بشه اما فهمیدم که آدرس وبلاگ قبلیم لو رفته وداداش همه چی رو خونده هرچند باعث شده که اطمیانش نسبت به انتخابم کامل بشه اما هیشکی دوست نداره که دفتر خاطراتشو یکی دیگه بخونه به همین دلیل تصمیم گرفتم که دیگه شاید ننویسم حتی توی دفتر خاطراتم همینو بگم که همه چی به خوبی وبه کمک خدا پیش رفت ۲۴آبان اومدن خواستگاری ۲آذر بله برون و انشالله ۹آذر عقدمون خونده میشه همه چی خیلی برام یه طوریه مثل یک خواب باورم نمیشه که من دیگه دارم متاهل میشم و به مرد عزیز میرسم...توی این روزها تجربیات جدیدی کسب کردم که مهمترینش این بوده که ما آدما همه چیز رو خیلی بهتر از اون چیزی که قراره پیش بیاد مجسم می کنیم البته اگه حاشیه رو بگذاریم کنار الان دیگه آزادانه نفس میکشم و احساس خوشبختی می کنم....دلم نمی خواد اینو بگم اما شاید این آخرین پستم باشه.... پ ن۱:احساس متفاوتی نسبت به نارنج پیدا کردم خیلی بیشتر از قبل دوستش دارم و حس می کنم احساسم مسولیت سنگینی روی دوشم گذاشته... پ ن۲:ای کاش با خودخواهی هامون بهترین روزهای زندگیه عزیزترینهامون رو براشون کوفت نکنیم. پ ن ۳:همه میگن عروس داماد خوشگلی هستیم وبه میاییم.... سلااااااااااااااااااااااااام
وای وای واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی با کلی ذوق و شادی توام با استرس و بی قراری وای نمی تونم این حس عجیب غریبو بیان کنم! بالاخره پنجشنبه میان خواستگاری .دلیل اینکه این مدت هم نبودم و کمتر بهتون سرمیزدم اتفاقای جورواجوری بود که افتادکه کلا همه چیز رو بهم زده بود حالا برمی گردم به هفته ی قبل: همونطور که گفته بودم نارنج با خانوادش قرار گذاشته بود که اگه تا ۱۴ رو بعد تکلیف مشخص نشه با هزینه ی خودش میان جلو تا رسیدیم به سه شنبه هفته ی پیش که قرار شد مامانش زنگ بزنه وبرای یک شنبه ی این هفته قرار بگذارن وبیان که یهو همون روز چک داداشش برگشت خورد و نارنج مجبور شد همه ی پس اندازش رو بده به داداشش به نارنج هم قول داده بودم که نگم اما یه سری حرفا پیش اومد که باید می گفتم وقتی نارنج زنگ زد وبهم گفت اینطورشده تمام دنیا رو سرم خراب شد اون شب تا ساعت ۳ با نارنج سراینکه چرابه خونوادم گفتم بحث کردیم ومن کلی گریه کردم قرار شد نارنج با خانوادش دراین مورد صحبت کنه شنبه ی همین هفته از یه جای غیرقابل انتظار مشکل خانوادش حل شد و باباش دوبرابر پس انداز نارنج رو برای مخارج عقد بهش داد مامانم چی میگه!(اینم براخودش منحصربفردبود) همون شب بابام که تا اون موقع همش در میرفتم تا نتونه باهام درموردنارنج صحبت کنه صدام کرد بغلم کرد و بوسید منم که عین لبو سرخ شده بودم بهم گفت ازدواج سنت پیامبره و یه امرطبیعیه چه برا دختر چه برا پسر فرقی نداره و یه سری صحبتهای پدر و دختری خلاصه دیگه روی منم باز شد چون دیروقت بود قرار شد فردا مامانم به داداشم که خونش تو شهر نارنج ایناست واصلا هیچ خبری از جریانات نداره بگه فرداش داداشم گفته بود من پنجشنبه ماموریتم و نمیتونم بیام وکلی دلخور شده بود از اینکه چرا زودتر بهش نگفتن حالابیا راضیش کن که بابا اینا دیشب زنگ زدن دیروقت بود الان بهت میگیم واصلا لازم نیست که بار اول همه باشن نارنج با مامان وباباش میاد و ماهم سه تایی باشیم کافیه دفعه ی بعدش شما هم میاین...بالاخره باعذر خواهی بابام ازش بابت اینکه هماهنگ نکردیم باهاش رضایت داد و بعدااینکه با مامانم صحبت کرد و مامانم بهش گفت که ترنج استرس داره بزرگتره منم که ازاضطراب بغض کرده بودم وداداشم ازم گله کرد که این همه وقت چرا بهش نگفتم منم گفتم اینو پای رودروایستی که باتو به عنوان برادر بزرگتر داشتم بگذار واونم گفت منظورمنم از اینکه می خواستم حتما باشم این بود که اونا بدونن که تو تنها نیستی و ۵تا برادر مثل کوه پشت سر تنها خواهرشون ایستادن بعد دیگه از شدت خوشحالی گریه کرد.... بقیه ی داداشام به نوعی دراین مورد برخورد کردن که همش خوب بوده حالا قراره دوتاشون از جاهای متفاوت در مورد نارنج تحقیق کنن منم که اینقده ضربان قلبم رفته بالا که نگو کلی به خونمون رسیدیم آخه این اولین خواستگاریه که میاد تو خونه تا حال همشون رو تلفنی رد کردیم چون خوشمون نمیاد هر کی ازراه رسید بید خونه ی خود آدم.. حس عجیبی دارم مامانم میگه:خوشم اومد خیلی خوب پای خواستت ایستادی و با منطق خودت خوب همه چیز رو سرجاش قرار میدی...منم میگم چون به خواستم و هماهنگیه اون با ارزشهای خانوادگیم ایمان دارم. به نارنج میگم خواستم که اولین بار که میاید فقط خودمن باشیم که تو راحت بتونی صحبت کنی اونم میگه ۵ تاداداش سهله ۱۰ هم که بودن من مشکلی نداشتم(حالا خدامیدونه چقدر ترسیده) هنوزم باورم نمیشه فکر می کنم ۱هفته ی آینده سخت ترین و پراضطراب ترین روزهای عمرم رو سپری خواهم کرد روزهایی که برای همیشه تو صندوقچه ی قلبم ذخیره میشن احساسم نسبت به مرد عزیزم خیلی بیشتر شده خیلی بیشتر از قبل دوستش دارم ازهمتون هم عذر می خوام که فرصت نکردم بهتون سر بزنم (مخصوصا از فانتازیوی عزیز)سر فرصت میام
بهش میگم اینقدر به این عادت کردم که فقط صداتو بشنوم که یادم میره تو جسمی!
گفته بود شاید بیام اما بهش گفتم یادت رفته قرار بود تا خواستگاری همو نبینیم هرچند خیلی طول بکشه!!!بیا فعلا مقاومت کنیم..این شد که نیومد.وقتی خودخواهی روبگذارم کنار و همش به شرایط خودم فکرنکنم دلم براش کباب میشه هرچند خودش که میگه چون برای رسیدن به تو اینطوریه اصلا برام سخت نیست...پیش خودم میگم مرد من بااینکه همیشه بزرگتر از سنش بوده اما داره پخته تر میشه پشت تلفن که قربون صدقش میرم و بابت همه ی تلاشهایی که می کنه ازش تشکر می کنم میگه بیا بغلم که توی بغلشم ....دلم می لرزه براش حس می کنم که دیگه باید برای همیشه کنارم باشه دلم می خواددیگه به خاطر نداشتنش چشمام پراز اشک نشه گاهی که سرشارم می کنه از عشقش قندتو دلم آب میشه میشه رد کنه دلم میگیره!می خوام که منو بیان کنه...... یه حرف در گوشی میگم شد که شد وگرنه خودش دست بکار میشه و باهزینه ی خودش میان جلو از منم خواسته اگه می خوام که زودتربهم برسیم باید برای نامزدی مراسم بزرگی نخوام(البته ما همیشه مراسم نامزدی هامون خصوصیه وجشن عروسی رو مفصل می گیریم ولی چون اونا مال شهر دیگه ای هستم مراسماشون باما فرق داره)ومن هم از روز اول بهش گفتم که اصلا اهل تشریفات "اضافی" نیستم اما فعلا نمی تونه خودشو متقاعدکنه که من از ته دلم می گم! بچم می ترسه من به خاطر اون مجبورشم از آرزوهام چشم پوشی کنم اما من و خانوادم اصلا اهل این چیزانیستیم تازه همه هم بی صبرانه منتظرن ببینن این تک داماد مامانم هم داره پشت سر هم براش مربا می پزه و نمی گذاره من بخورم میگه تمومش نکن! ولله مردم شانس دارن مادر که اینهمه وسواس به خرج میدی رفته براخودش کلی خرید کرده که خیلی داماد باشه هم میره باشگاه تا هیکل گلدونیشو گلدونی تر کنه تا مبادا جلوی تیپ داداشای من کم بیاره حالا هرچی من بهش می گم تو همین طوری هم فوق العاده هستی و اصلا تو خونه ی ما بحث مقایسه نیست می گه باشه من می خوام ازهرلحاظ عالی باشم به منم میگه شروع کن یه کم ورزش کن که چند وقته تنبل شدی کاراش بهم میده منو بیشتر امیدوار می کنه که نزدیکه. خدایا بتو پناه می برم امیدمون رو ناامید نکن آمین سلام
اینبار دیگه حتم دارم که شکلکامو می بینین مگه نه؟
تو پست قبلی فقط خودم می دیدمشون و دوستان نوشته بودن که نیست ولی حالا درستش کردم اول ازهمه نمازروزه هاتون قبول عیدتون مبارک باهم برای اولین بار صحبت کردیم می خوام امروز در مورد اونروز و چند روز قبلش بنویسم: ۴روز قبل یعنی ۱ آذر من به پیشنهاد نارنج که ازطریق یکی از دوستاش مطرح شده بود بهش زنگ زدم اونروز من کلی سرنماز دعا کردم واز خدا خواستم که اگه شروع این رابطه برای من بده و صلاحم توش نیست خدایا اصلا از حرف زدنش خوشم نیاد چون اونموقع از نظرظاهری که دوماهی بود می دیدمش ازش خوشم میومدولی خیلی میترسیدم چون تا اونموقع همچین رابطه ای رو تجربه نکرده بودم کلا بدم میومد..اما دست بر قضا زدو خیلی ازش خوشم اومد نه اینکه زبون باز باشه که من خودم ختمشم از صداقتش و رک بودنش خوشم اومد خلاصه چندروز کلاس نداشت و رفت شهرش تا روز عید فطرکه قرار بود بیاد و حضوری صحبت کنیم اون موقع ها هنوز تو خوابگاه می موندم بچه ها رفتن برا ناهار ازبیرون کباب گرفتن وای که چه حالی میده زندگیه دانشجویی قرار داشتیم با ۲تا از دوستام حاضرشدیم و خودمون رو جیگمل کردیم وپیاده راه افتادیم رفتیم پارک پیش دانشگاه(قرارگاه همیشگیمون)وای خدایا چه روز قشنگی بود همه جا خیس برگای پاییزی همه جا رو پوشونده بودن هواهم یه کم خنک بود و نمناک اونروز عمرا اگه فکرشو می کردم که یه روز اینقدر عاشقش بشم شناخته ازاون روز به بعدمن وارد مرحله ی جدیدی از زندگیم شدم هرچند خیلی برام سخت بوده هست وخواهد بود اما می دونم که ارزشش رو داشته. چندروز پیش باهاش درمورد وبلاگ نویسی صحبت کردم اینکه دوست داره بعد از ازدواج من خاطراتمون رو بنویسم؟ بعدازکلی من و من وفکرکردن گفت اگه بااسامیه مستعارباشه شاید اشکالی نداشته باشه (قبلا گفتم که به فاش شدن حتی یک کلمه از رابطمون حساسه)شایدازاین به بعدبیشتردر مورد گفتگوهامون بنویسم فکرمیکنم اینطوری بهتر میتونم جریانات جدید زندگیمو کشف و بررسی کنم پ.ن۱:اصلاانتظارشو نداشتم که همچین هفته ی کم درس خوندنی روپشت سر بگذارم امیدوارم از اثرات فشار گرسنگی بوده باشه ودوباره رو ریتم بیفتم. پ.ن۲:اینروزها زیاد میام طرف نت لعنت به من که بازم انگاردارم معتاد میشم پ.ن ۳:شایدهفته ی بعدنارنج براکاری بیاد شهرمن وبهانه ای بشه برا تجدید قوابراهردومون که خیلی دلتنگشم پ.ن۴:برامون دعا کنین سلااااااام
واییییی که من چقدر ذوق مرگ شدم از داشتن این شکلکای مامانی بگذارم خوشحال کرد.نگید چقدر این ترنج ندید بدیده باهاشون احساساتشو بیان کنه تصمیم هم گرفتم زیاد به نارنج گیر ندم و هی ازش نپرسم کی؟ باشیم منم دختر خوبی شدم هم درس می خونم زیانم شروع میشه نباید زیاد شیطونی کنم اینم جدیش: پدرجان بنده می خوان دندون مصنوعی بگذارن(الهی من قربونش برم که خیلی سختش میشه)به مامان گفتن اینا کی میان خواستگاری ما تکلیف خودمون رو بدونیم ولی نارنج اینا متاسفانه به یه مشکل کوچیک برخوردن که هرچند کوچیکه اما واسه اینکه برنامه های منو بهم ریخته برام شده غول یا نه.مامانم هم اونروز میگه من دیگه گاهی که به موضوع تو فکر می کنم اعصابم خورد میشه خدابه داد تو برسه ومن فقط می تونم لبخند بزنم و به خودم بخندم که حتی دیگه چشمامم پر نمیشه که این عجله نیست خیلی سخته که توی رابطه ای باشی که همه بدونن اما هنوز هیچی رسمی نشده باشه همه چیز رو به خدا سپردم اگه به صلاحمونه که زودی کارا جور بشه وگرنه که هیچی به نارنج هم گفتم تا آخرماه باید بهم تاریخ بگی وگرنه مجبورم به بابام بگم به دندوناش رسیدگی کنه که اوموقع باید بیشتر صبر کنیم خب نمیشه که تو خواستگاری بابای من نتونه راحت حرف بزنه میشه؟ شاد باشید ومنو وقت دعای افطار فراموش نکین نمازروزه هاتونم قبول سلام دوست جونای گل و بلبل و سنبلم
لابد میگید چی شده که من امروز این مدلی کم از مد انتظار دربیام بیرون و کیفور شم کتابخونه خوابم گرفت زودی اومدم خونه مثلا بخوابم اما از وقتی اومدم یا تو آشپزخونه مشغول تمیزکاری بودم نیست ازاین کارا می کنم که وقتی اومد هم خوشحال بشه و هم منو لوس کنه پیدا کردن آیکون جیگر خوشگل با این شکلکای ناز نازی چیکاردارین؟ استفاده کنم؟ مرسی میشم ها اگه کمکم کنین
وقتی انگیزه جون میگیره و هدف تعریف میشه فکرم یه خورده با چاشنیه بی خیالی مخلوط شه
درس خوندن چه حالی میده
میبینم که درنبود من بلاگفا یه تکونی به خودش داده و تغییراتی کرده(همین صفحه ی نخست رو میگم)
وقتی یادم میوفته دوسال از فارغ التحصیلیم گذشته ومن هیچ کاری نکردم باور کنید قلبم تیرمی کشه
اصلا باورم نمیشه چطور گذشت؟چی شد؟انگار اصلاتواین دنیا نبودم....اه بی خیال بی خیال
حالم خیلی بهتره برنامه هام خوب پیش میره دقیق تر بگم چون حسابی دلم لک زده برا آپیدن:
اول ازهمه کلاس تنیسم رو تعطیل کردم هر چند نارنج اصرار داشت ورزش رو کنار نزارم اما خودم
فکر کردم که این طوری بهتره کلاس زبان هم ترم جدید ثبت نام نکردم رفتم کتابخونه عضو شدم بهم
گفتن خونه راحت تری اما به حرف هیشکی گوش ندادم
خواب آلودگی اینترنت و تلفن و مامان ناهار چی داریم وادامه ی بحثی که پیش میاد.... هرروز میرم
کتابخونه وتا جایی که بتونم می مونم و می خونم فعلا یه کم کند پیش میرم نارنج نازم هم بعداز پادگان
میره شرکت و تا نیم ساعت مونده به افطار کار می کنه الهی که من قربون پشتکارش برم
گاهی اما یه کم ازدست هم دلخور میشیم این آخرا هردوتامون کم طاقت و کله خراب شدیم
وای که چقدر دلم برا وبلاگاتون تنگیده فعلا که لپ تاب براثبت نام از تبعید در اومده و به زودی بر می گرده
انفرادی امیدوارم تو فرصت باقی مونده بتونم به همتون سربزنم
نماز روزه ی همتون قبول باشه دم افطار منو فراموش نکنین
سلام دوستای گلم
ممنون ازاینکه به فکرم هستید و نگرانم شدین.من خوبم اوضاع هم خوبه فقط قرار بود که نارنج اینا
خونشون رو بکوبن آپارتمان درست کنن اما بابت یک وام سندخونشون تا ۵سال گرو بانکه وما به
همین راحتی بی خونه شدیم
نارنج هم یه کار نیمه وقت خوب پیدا کرده که بعدازپادگان میره اونجا انشالله بعداز سربازی هم اگه بشه
همونجا استخدامش می کنن.من هم توی این دوهفته دوتا مسافرت رفتم که جاتون خالی خیلی
خوش گذشت برا شهریور هم یه سری برنامه ی توپ ریختم که روحیم رو بالا ببرم
خلاصه اگه سخت نگیرم همه چی خوبه
داداشم تا شاید ترک اعتیاد به اینترنت کنم |
|
Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.
Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. tbf_003